سلوچ

مهمون

حتی حسین آقا بقال سر کوچه هم فهمید که مهمون دارم.یعنی از خرید کردنم فهمید.همیشه خرید من چیپس و ماست مو سیر و یه کم کالباس و این جور هله هوله ها بود.حسین آقا هم با ته لبخندی که امشب سور و ساته راهیم می کرد.اما این بار انگاری با یه خجالت و رو در وایسی خریدامو می ذاشت تو پلاستیک.هر چند اخر سر هم دلش طاقت نیاورد و پرسید از شهرستان مهمون اومده آقا سلوچ؟ یاخشی دی

منم همینجوری که خریدام رو می ذارم تو ماشین .گفتم از راه دوری میآد،دعا کن به خوبی بگذره. تو خونه همه چیز تقریبا آماده س.ساده ،ساده..یه چای ،چند تا دونه شیرینی کشمشی و یه کم انار دون شده تو کاسه لعابی.تازه اگه به شام برسه تن ماهی و تخم مرغ هس.کلی هم با ژرمی صحبت کردم که مبادا براش پارس کنه یا بترسونتش.اونم با قول غذای آتیشی از من قبول کرد.دارم چای رو دم کش می کنم که صدای در می آد.یه لحظه دست و پام و گم کردم.اما طبق معمول  اگه ژرمی سر و صدا نمی کرد که در و باز کنم،همینجوری مات کنار گاز وایساده بودم.  از اول مهمون داری سوتی دادم.تو این سرما مهمونم پشت در...در و باز می کنم بر عکس همیشه که باد سردی می اومد این بار یه گرمای عجیبی تو صورتم خورد.مثل باد جنوب.از جلو در کنار می رم تا مهمونم بیاد داخل.ژرمی هم ساکت و مبهوت فقط نگاش می کنه.رو بروش می شینم.می خوام بگم خوش اومدی اما حرفم یه جایی بین نای و حنجره عوض می شه.بالاخره نوبت من شد؟جوابم سکوت و نگاهه.با این که شومینه رو شمعکه اما خودم گر گرفتم.گرم شدم...گرم

مثل دخترای دم بخت دو تا چای کم رنگ می ریزم .و جلو مهمونم می ذارم.یه صدای که نمی دونم از کدوم طرفه و از همه جا می آد بهم می گه که باید شروع کنم.مهمون می گه که من اومدم که بشنوم. همه چی یادم می ره...رو مبل جا بجا می شم.ژرمی زل زده به من..

من...

باشه می گم.حالا که دلت می خواد بشنوی می گم.بر می گردم عقب.خیلی عقب.از اون روزایی که می شنیدم که می گفتن اینم حکمت و تقدیر خداست.و من تا امروز دلیل این همه تقدیرو حکمت و... رو نفهمیدم..گرفتن مادر یه بچه 3 ساله کجاش می تونه حکمت باشه؟کتک خوردن به بچه 10 ساله شیطون حتی تو خواب به جرم ننوشتن مشق مدرسه یا گل بازی یا...اینم جزء مقدراته؟

با تنهایی بزرگ شدن و فرو خوردن همه حرفها و بغضها هم لابد جزء سر نوشته.اون روزایی که تازه می خواد بفهمه ،یاد بگیره از مادر بزرگ  از مادر خیلی بزرگش.می فهمه که  موسم کوچ مادر بزرگ رسیده.اینم حتما دلیل داره.

من همینجوری این سی و اندی سال و ورق می زنم .آره یه حرفایی هست...فقط دیگه خیلی گذشته و الان شما اینجایین و دلت می خواد این دختر زیبا رو هم از من بگیری،چرا...فقط اسمشو نمی دونم.تقدیر...حکمت...سرنوشت...یا زور... چون...مهمونم آروم چای و شیرینی کشمشی می خوره و نگام می کنه.تازه دارم صورتشو می بینم.آروم.زیبا.حق داره که عاشق بشه حتی دختری که من دوستش دارم. ژرمی سرش رو پاش گذاشته و خوابیده.

مهمونم بلند می شه و چرخی تو اتاق می زنه و جلو عکس دختر می ایستد.از نیم رخش می تونم بفهمم که چشاش نمناک شده.نگاهمو می گیرم تا با عکسش تنها باشه.مطمئنم این دوئل رو باختم. اما باید تا آخرش وایسام.یکی باید جلوش وایساد.

کاسه انارشو پر می کنم و روی میز می ذارم .از صدای پاش رو پارکت می فهمم که دل از عکس کنده و رفته جلو کتابخونه.کتاب خودشو بر می داره و به طرف من می آد.حدسم درست بود.چشاش خیسه اما پایین نیومده. نگام می کنه،منم همینطور.می گه خوندیش؟کتاب رو ازش می گیرم .آره .اما ترجمه شو .زبون خودشو زیاد نمی فهمم.بهم می گه یه بار دیگه بخونش .با زبون خودت،با دلت.با هر معنی و ترجمه ای که می خوای.شاید تقدیر یه چیز دیگه باشه. 

کاسه انار شو بر می داره و راه می افته. جلو درمی ایسته .اگه اجازه بدی کاسه رو می برم.همه حرفاتو شنیدم حتی نگفته هاتو،تو هم یه کم بخشنده باش..اصلا بزار خودش انتخاب کنه.با من ..یا.. با تو  

در و باز می کنم.خونه انگاری سرد می شه.از پنجره بیرونو نگاه می کنم.دختر زیبا و اون با یه کاسه لعابی انار تو پیاده رو با هم می رن.بر می گردم.چقدر هوا سرد شده.امسال زمستون سختی تو راهه.

ژرمی بیدار شده ...پارس کن ژرمی هر چقدر دلت می خواد.مهمونم رفت..خدا رفت..دخترزیبا رو هم برد...

با یه کاسه لعابی پر از انار                                                          

+   سلوچ ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

باز باران...

باران می آید

نه با گهرهای فراوان

من هم دیگر،چست و چابک نیستم

آوازش هم ترانه ای نیست

فریاد فرو خورده خداست

از من،از تو ،از همه ما

حالا باید بپرسم...

از خودش ،بی پروا...خدایا

با تو چه کردند؟

من با تو چه کردم؟

اشکهایت را به کدام بهانه

قربانی چرخ ماشینها می کنی؟

باز باران ست و بی جوابی من

امروز بود که دیگری گفت

همین چند روزها تمام می شود دنیا

فهمیدم که باران می آید...باران چرا می آِید

سکوتش را خواندم

یکسره بغض دلتنگی خدا بود

برای من،برای تو ،برای ما

حالا بگو ...راست بگو

باز باران زیباست....با توام ،خودت خوب می دانی

بگو باز هم از اشک خدا سر مست می شود؟؟

خدایا کمی آرام بگیر.صبوری کن ،صبوری

+   سلوچ ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

وصیتی برای زیبا زنده ماندن

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند 

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. 

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. 

 آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند 

 اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. 

 گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. 

 اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند... 

 "رابرت. ن . تست

+   سلوچ ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

نمی دونم...

مدتهاست که خواب نمی بینم.یا این که اگه هم ببینم یادم نمی مونه.اما تو شبی از همین شبهای بی خوابی و خواب ند یدنها یهو از خواب پریدم. با این که خیلی احساس سبکی می کردم اما گیج بودم.یه چیزی عجیب تو وجودم بود.تو همین فکر و خیال بودم که فهمیدم خواب دیدم و باید ا بنویسمش. اما از کجا؟ خودمم خیلی مطمئن نبودم که خواب و از اول دیدم یا از وسط  یا....                                                خیلی وقت بود که خواب مامان بزرگ رو ندیده بودم.خواب بزرگترین معلم و معمار زندگیم  فکر کنم خونه مامان بود. ایستاده بود وسط هال ،مثل همیشه کمی از دامنش تو شلوارش بود و منتظر داخل شدن من ،خیلی آروم جلو اومدم.انگاری می دونستم مامان الان نیست . و دلم می خواست از احوالات خودش و دیگران با خبر بشم. جلو رفتم.صورت مامان همان گونه بود که بود.آرام،صبور ...خواستم دستشو بگیرم که یه چیزی رو حس کردم .یه نگاه سنگین.اما نه آزار دهنده. حس کردم پدر بزرگ یه گوشه ای منتظر ایستاده تا کار مامان تموم بشه و ببرتش .از مامان احوال مادرم را پرسیدم.حال باید دوباره شوکه می شدم.صدای مامان بزرگ انگاری دالبی پخش می شد و در همه جانم رسوخ می کرد.مامان گفت...مادرت خوبه و سلامت.اما یه خورده کار داره.به زودی به خواب میاد یه کم بهش وقت بده..تند تند از همه پرسیدم و مامان در آرامش همه را می گفت و من یادم رفته بود که او را سر پا نگه داشته ام.صدای مامان در فضا بود و من مست هوا...پرسیدم حالا بگو حال بی بی عزت ما چطوره..و من دوباره قفل شدم.شوکه شدم.اینبار صدای مامان نبود.صدای با طنین خاص.که تا به حال نشنیده بودم.صدا می گفت.سلوچ بی بی عزت شما با عزت شده.با عزت شده.....                    حالا منم و این خواب بیدار گونه و تنها تعبیر دوستی که می گه.مامان بزرگ اصلا نمرده و کنار من در حال زندگیست.اره همینه که من بعد از یک دهه و اندی هنوز باورندارم این سفر را...باید بیدار بمانم تا طعم این دیدار تا آخرین لحظه در کوچه پس کوچه های وجودم ته نشین بشه.بیدار می مونم....

 

+   سلوچ ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

آخر سفر نامه مجنون

گرمای تازه جون گرفته  صبح جنوب منو واداربه بیدار شدن می کنه.کسی نیس.همه خطوط و طرح حصیر رو صورتم نقاشی شده،بلند می شم و از اتاق بیرون می زنم.یه کاسه شیر و یه تکه نون و پنیر زیر یه پارچه تو سایه گذاشته .می دونم کار سهرابه.اما یه چیزی این وسط هست که نفهمیدم،سهراب و ثمر....صدای ثمراز پشت دیوار شنیده میشه. صباح الخیر..صبح شما هم به خوشی..حسابی باعث درد سر شدم.اینبار به فارسی ،عربی می گه.مهمون حبیب خداست و برکت خونه.شما سهراب رو ندیدین.همون جور که به طرف تنور می ره و هیزم می ریزه به سمت تپه روبروی خونه اشاره می کنه.می خوام از در خونه بیرون بیام که ثمر با یه کوزه آب می اد و می گه تشنتون می شه.حالا خوب می تونم صورتش رو ببینم .ته نگاش موجی از دوست داشتنه ،که پشت سدی از صبوری و آرامش خودشو نشون می ده .اونم انگاری فهمیده کمی صبر می کنه تا من از این ضیافت اروم بشم. از شیب تپه که بالا می رم می تونم زیبایی روستای کفیشه رو بهتر ببینم.همین جور عقب عقب می رم و روستا رو تماشا می کنم که صدای سهراب می گه همون جا وایسا..با این که فاصله مون زیاده نمی دونم چرا می گه وایسام.فقط می بینم کلی نخ رو زمین کشیده.سهراب به سمت من می اد.کوزه اب رو خم می کنم تا دستاشو بشوره.فکر کنم احمد حسابی از دستم عصبانی شده .شما رو هم تو درد سر انداختم.از جیبش قرص شو در می آره و با آب می خوره،نگران نباش اینجا بود.خیلی از ما دور نیستن..راستی این طنابا برا چیه رو زمین..میدون مین .یادگار صدام.البته خیلی هاشو خنثی شدن .این دیگه چک آخره.ولی شما با این بیماریتون.خوب نیست براتون..سهراب رو یه تخته سنگ می شینه.کار و که تموم کرد ،ان که شروع کرد.اگه من نیام.احمد و امثال احمد نیان کی بیاد.وظیفه شماها نیست.یعنی توقعی از شما نیست.مثل این که قضیه جدی شده.تو صورتش نگاه می کنم.اما خیلی ها هم هستن الان تو شهر از هم نسلای شما که نمی خوان بیان اینجا.نمی خوان یادشون بیاد این جا رو.اسلحه شونو جای دیگه ای نشونه رفتن. دیگه طرفشون صدام نیست..داغ شدم و حسابی دارم میگم.اما سهراب با آرامش دستشو بالا می اره.این پنج تا انگشت یه جور نیستن.سلوچ جان نیازی به کنایه نیست منم می دونم اونجا چه خبره.آره همه می دونن.اما این کافیه آقا سهراب.پس من ،شما کی باید روی آرامش رو ببینیم.کی باید حرف بزنیم..هنوز وقتش نشده.صدای ثمر از دور شنیده می شه.سهراب رو به من.باشه می گم.اما برو ببین ثمر چی میگه.بعدشم دوربینتو بیار یه عکس بندازیم تا بشنوی بی قضاوت.بلند می شم و راه می افتم.خوبه تواین چند لحظه می تونم برا همه حرفاش دلیل بیارم و جوابشو بدم .تو همین فکرام که سرم سوت می کشه و تلی از خاک با صدای مهیبی رو سرم آوار می شه و دیگه هیچ جایی رو نمی بینم. فقط صدای شیون و فریاد ثمر رو می فهمم که نزدیک می شه.ازبین حرفای عربی و فارسیش فقط سهراب رو میشنو م.صورتم رو خاک میزارم.نمی خوام چیزی بگم.نمی خوام جوابشو بدم.من...من...هنوز حرف دارم...هنوز عکس نگرفتم...من..من...حالا دوباره کفیشه پیدا شد.اما این بار بی سکوت و من غرق این فریادم از شیون های ثمر بر  روی مشتی خاک.جرات برگشتن و دیدن را ندارم من اونو به ابنجا کشوندم واخر این جنگ ،مین انتقامشونو از سهراب گرفتن . ومن چقدر بی انصاف بودم که بی قضاوت ننشستم و بشنوم...من...                                                                

                  دیگه حرفی ندارم...هیچ حرفی ...تموم شد...تموم

+   سلوچ ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

سفر نامه مجنون3

قبول باشه.همون جور که نگاهش پایینه...قبول حق.مهرش و برمی داره و اروم نگام می کنه.سوال ذهنمو خونده. کفیشه همین جاست.70 یا 80 خونوار بیشتر نداشت که همشون تو جنگ همین جا موندن و کشته شدن.فقط یه دختر بچه 6 ساله زنده موند که اونم مادر بزرگش تو تنور قایمش کرده بود.سهراب حرف می زنه و من بی هدف به راه می افتم.فقط چند تاچراغ روشنه.هر چی نزذیکتر می شم صدای سکوت بیشتر می شه.تا حالا همچین سکوتی رو نشنیده بودم .وارد روستا  می شم .از کنار دیوارهای کفیشه می گذرم. دیوار هایی که الان خیلی از من کوتاهترن.اون طرف دیوار ها با همه تاریکی شب چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد. و من همچنان که محو تماشای نقاشی گلوله  و اهن  بر بوم این خونه ها هستم پایم به آهنی می خوره.درد اونقدری هست که بخواد مانع رفتن بشه اما گوش پاهایم بدهکار نیست و می روند.من هم میان این نزاع درد و رفتن می روم.انقدری می روم تا خیسی پایم منو به زیر چراغی می کشه  تا دعوای این دو را پایان دهم.کفشمو که در می ارم جورابم خیس خونه.سرم رو به دیوار تکیه می دم و دل به سکوت .بعد چند لحظه سایه کسی رو کنارم احساس می کنم.به خیال اینکه سهراب است و ای وای این شب گردی من برنامه هایش را به هم ریخته ،دستم را دراز می کنم تا بلند شوم.اما به جای دست سهراب کاسه ، آبی مهمان دستم می شن.به خودم می آم.نور بی جون کوچه بر صورت زنی تابیده با قامتی بلند و چهره ای آفتاب سوخته.خودم را جمع و جور می کنم.صدای زن که امیخته ای ست از عربی و فارسی سکوت رو می شکنه.اهلا و سهلا...غریبی...اروم سر تکون می دهم که اره.و زیر لب می گم سلوچم...ماشین سهراب جلو می آد و حالا با نور اون می تونم همه خطوط صورت زن رو ببینم.خطوط اشنایی که انگاری سالیان درازیست که می شناسم.حالا دیگه غریب نیستم.تکیه گاهم همین دیوار های کوتاه ست . قد راست می کنم و دستای سهراب تکیه گاه دیگه ای می شن.من پا به پای سهراب و زن جوان که سهراب او را ثمر صدا می کنه به راه می افتم.و همه راه گوشم فقط طنین صدای اونهاست که عربی با هم حرف می زنن.و کمی بعد تر تنم روی یک زیلوی حصیری ارام می گیره و ...

                                                                  فقط یکی مونده تا آخر

 

+   سلوچ ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

سفرنامه مجنون2

بعد چند لحظه گیجی و منگی به طرف ماشین بر می گردم.سهراب رو از ماشین پایین اوردن و یه گوشه نشسته.بی هیچ حرفی دوربینم رو بر میدارم و به سمت عقب ماشین می رم تا ساکم و بردارم.نگاه سنگین احمد رو حس می کنم ،اما به روی خودم نمی ارم . دستی به شونه ام می خوره.صدای سهراب :بی خداحافظی...ظاهرا خیلی اذیت...نمی ذارم سهراب ادامه بده. خواهش می کنم بیشتر از این شرمنده ام نکنین.من همسفر خوبی نیستم.سهراب لبخندی می زنه و با اشاره یکی از بچه ها رو صدا می کنه. اینجا هر کسی برا خودش سفر میکنه،بدی وجود نداره.دوست سهراب نزدیک می شه و سهراب رو به او می کنه.برو یه آژانس بگیر برا سلوچ.دوست سهراب بی هیچ حرفی می رود.احمد از دور نگاه می کند.سهراب دستش را دراز می کند برای خدافظی..نمی دونم چرا دستم بالا نمی اد.چرا نمی رم...سهراب دستش را می گیرد و می رود و من همچنان ایستاده ام خیره بر اسفالت خیابان.دیگه از سنگینی نگاه احمد هم خبری نیس.دیگه ..صدای دوست سهراب منو به خود می اره.اقای سلوچ آژانس اماده است.نگاهمو از زمین می گیرم و به روبرو نگاه می کنم .تابلوی اهواز 15 کیلومتر... همه طول این مسیر به این فکر می کردم که بر گردم،اما برعکس شد و بیشتر رفتم.سهراب انگاری حالا دیگه  روحیه مو یه کم شناخته کنار نیزاری می ایستد.مثل 9 باری که تو این 1000 کیلومتر ایستاده.پیاده می شم و سیگاری روشن می کنم.اونم با صبر ئ حوصله کتابشو باز می کنه و سر گرم خوندن میشه.بعدشم با فلاسک چای پیشم می اد و هر دو در سکوت چای می خوریم.فقط برا این که فضای منو عوض کنه ،می گه چای بعد سیگار  ،سیگار بعد چای.هوا کم کم رو به گرگ و میشه.تیغ آفتاب چشمامو وادار به ندیدن می کنه.سهراب هم براش سخته رانندگی کنه.عینک افتابی رو تمیز می کنم و به سهراب می دم.می خوام بگم که... صدای بیسیم در می اد و اینبار منو پیج می کنه.سهراب رو به من : تو رو کار دارن .بیسم رو بر می دارم صدای بیسیم عوض می شه و احمد از اون ور می گه 8 بار وایسادی.اگه بخوایم اینجوری  بریم سال تحویل شاید برسیم.نیم نگاهی به سهراب می کنم و می گم دکتر 8 بار نبود و 9 بار شد.تازه...سهراب بیسم رو می گیرد و به احمد:شما برین ما هم سر وقت می رسیم حاج احمد.ما از جاده کفیشه میون بر می ایم.نماز پیش شمائیم.دیگه چیزی نمی شنوم از صحبت احمد و سهراب.کفیشه ،روستای ننه قاسم.همه این سفر شده شوک برام، که سهراب تلنگر بعدی رو می زنه. خوندم وب لاگتونو. کفیشه...کفیشه...صبوری کن ،بمان..... به خودم که می ایم با فلاسک چای پیاده می شم . نماز ش تازه تموم شده...                                                            

                                          بازم هست...                                                              

+   سلوچ ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢
    پيام هاي ديگران ()  
 

سفرنامه مجنون

تو جام غلتی می زنم و یه بد و بیراهی تو دلم به این خروس بی محل میگم .دیگه از این به بعد موبایلم و از رو ویبره هم بر می دارم.انگاری دست بر دار هم نیست.عجب پشتکاری داره.من که منتظر تلفن نیستم. ژرمی که کنارم خوابیده با دستش به سرم می زنه .اونم تو دلش بد و بیراهی نثار من می کنه که مرتیکه شبا که خودت شب زتده داری و نمی زاری بخوابم،الانم صدای موبایلت و این دوستای .... تلفن رو بر میدارم.احمد دوستمه، یه کم باهاش رو در وایسی دارم .و گرنه ...صدامو خواب الوده می کنم که لااقل بفهمه که خواب بودم.اونم بی هیچ حرفی می گه سلوچ ساکتو ببند برا یه  سفر سه روزه ....غلتی می زنم و می گم : کجا به سلامتی.احمد انگاری خیلی عجله داره.کاریت نباشه زود اماده شو ساعت 4 بچه ها میان دنبالت.می خوام گوشی رو قطع کنم که دوباره داد می زنه،لباس گرم یادت نره. به سختی از تخت پایین می ام و تازه نگام به ساعت می افته.45/12  انگاری روز من دیر تر از بقیه شروع می شه.
با چشای خواب الوده می رم تو حموم تا دوش بگیرم.زیر اب با خودم می گم که الان تلفن رو از دسترس خارج می کنم و احمد خود بخود پیچیده میشه.غذای ژرمی رو می دم و سیگاری روشن می کنم .به قول یکی از دوستان اهل فلسفه ام ،سیگار با شکم گرسنه همه نیکوتینش جذب بدن میشه.روحش ...یهو به خودم می ام و می بینم ساکم رو تخته و دارم لباس جمع می کنم. جناب ژرمی هم با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره شده.تو دلش می گه خوب موبایلو از دسترس خارج کردی.حالا کی میخواد این سه شب منو ببره پارک.کنارش میشینم و اروم نوازشش می کنم ،پسر تا حالا که نشده من تو رو به امان خدا ول کنم.نگران نباش پارک شما سر جاشه.نه چندان راضی دمی تکون می ده و میره .راس ساعت 4 زنگ در خونه زده می شه. تلفنی همه سفارشای ژرم رو می کنم و باهاش خداحافظی می کنم .اونم طبق عادت سنواتی تا جلو پله باهام می اد.عجیبه این دفعه اصلا ناله نمی کنه و اروم سرش و جلو می اره تا نازش کنم.پائین که
می آم شوکه میشم،به جای تاکسی یا آژانس یه لندکروز خاکی رنگ جلو دره.با یه مرد میانسال،قبل از این که حرفی بزنم مرد میانسال جلو می آد :اقای سلوچ .با کمی مکث بله در خدمتم.مرد میانسال ساکمو می گیره و عقب جا می ده.دوربینتونو بیارین جلو....چشم..سوار می شم و اون راه می افته . بازم قبل از سوالم ،انگاری ذهنمو خونده باشه مرد میانسال میگه: احمد گفت تو عوارضی بهمون ملحق می شه.من همچنان تو بهت و ناباوریم که اقای میانسال چند باری با بیسیم حرف می زنه و یه چیزایی می گه که من سر در نمی ارم.اقای میانسال که حال منو می بینه می فهمه گیجم ،یهو می زنه زیر خنده و دستشو برا دست دادن داراز می کنه.ببخشید اصلا یادم رفت.من سهرابم .
می خوام ازش بپرسم که مقصد ما کجاس و اصلا بر نامه چیه ،سوالمو می خورم و صبر می کنم تا خود احمد رو ببینم .  سیگار مو در می ارم و قبل از این که روشن کنم از اقا سهراب اجازه می گیرم.سهراب هم لبخندی می زنه و می گه راحت باشم.اسوده و بیخیال سیگارمو روشن می کنم  به تونل  نواب می رسیم و سهراب چند تا تک سرفه می کنه.فکر می کنم به خاطر هوای الوده تونله.اروم سیگار و خاموش می کنم.هر چی به عوارضی نزدیک تر می شیم سرفه های سهراب هم شدید تر می شه.دنبال اب می گردم تا بهش بدم اما هیچی تو ماشین نیست.تو این وضعیت بیسیم هم مرتب چیزی می گه.سهراب که حالا بی وقفه سرفه می کنه با اشاره بهم می فهمونه که جواب بدم و بگم نزدیکیم. 
                                                        
به عوارضی که می رسیم احمد کنار یه اتوبوس ایستاده.به سرعت پیاده می شم تا برا سهراب اب بیارم.احمد که سهراب رو می بینه به طرفش می ره  منم با یه بطری اب بر می گردم.سهراب کمی اب می خوره و بعد یه قرص.چند نفر دیگه هم جمع میشن.حالش یه کم بهتر شده و رو به من می کنه :اسباب زحمت شدم .معذرت.هیچ حرفی ندارم.احمد منو اروم به جلو اتوبوس می بره .سیگار کشیدی تو ماشین. منم مثل بچه هایی که کار بدی کردن.می گم فقط چند تا پک...احمد سعی می کنه خیلی اروم باشه.اخه دیونه سیگار برا اون سمه.سهراب با...حرفشو قورت می ده و میره.می خوام بپرسم که چی ...اصلا منو کجا می بری که چشمم به پارچه جلو اتوبوس می افته.راهیان مجنون....

                                                                               بازم هست...                             

+   سلوچ ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

پنجره

 

همه جا ساکته

توی سرم هیچ صدایی نیست 

همه کارام اینجا روبه راهه

 اما من به سختی صدام در میاد

حالا این بی صدایی خوبه یا بده رو نمیدونم 

از خوشحالیه یا از ناراحتیه رو هم نمیدونم...

هیچی نمیدونم.....

 حس میکنم درونم سکوت کرده و رفته چسبیده پشت پنجره به تماشای زندگیم !ا

 

+   سلوچ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

سلامی برای...

سلام...

میخواستم یه چیز دیگه ای بنویسم.اما نشد...نتونستم...نخواستم...یا نباید...

اما دوستی گفت...سلوچ بنوس...بخواه...تا بشه...

باشه!!!

بهار...

         بهترین بهانه برای آغاز

آغاز...

        بهترین بهانه برای زیستن

زیستن...

          اخرین بهانه برای عاشق شدن

                                       روزهای عشق ورزیتان سبز و جاویدان...  

+   سلوچ ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir